صد کشور

من عاشق سفرم.... هم من هم همسرم... باید بیشتر از 100 کشور رو ببینیم. باهم!

دبی (1)

چند وقتی بود که دلم می خواست برم سفر! اما خبری از تعطیلی و مرخصی نبود! تصمیم گرفتیم به جائی سفر کنیم که دیدن آن زیاد وقت نمی برد و به قول یک دوست باید یکبار بروی که فقط رفته باشی و اگر کسی پرسید رفته ای؟ بگویی بله!!!

دلم نمی آمد این سفر را بدون دوستم بروم! با رضایت علی او را هم راضی کردم که با ما همراه شود! بخاطر شرایط کاری، همسر او از مسافرت خارج از کشور محروم است و سمانه (اسم مستعار) هم بدون او جائی نمی رود. اما بالاخره راضی شد! آمد و خیلی هم به ما خوش گذشت! اما زوج های جوان توجه داشته باشید که از تجربه من استفاده کرده، تا جائی که می توانید کسی را به صورت مجردی همراه خود به سفر نبرید!!! این موضوع در طول سفرنامه واضح تر بیان خواهد شد!!!

الغرض اواخر آذر ماه سال 1388 بود که ما راهی کشور امارات متحده عربی و شهر دبی شدیم! در فرودگاه امام خمینی بعد از خداحافظی با همسر سمانه که ما را همراهی کرده بود مراحل اداری را انجام داده و منتظر زمان حرکت شدیم! علی از موقعیت استفاده کرده و برای خواندن نماز رفت! من و سمانه هم گرم صحبت شدیم و گذر زمان را نفهمیدیم! ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم ساعت پرواز رسیده و ما همچنان نشسته ایم و از علی خبری نیست!!! من سراسیمه دنبال علی می گشتم (موبایلش دست من بود) و با خود می گفتم هر لحظه پرواز را از دست می دهیم! تا اینکه او را در حالی پیدا کردم که محو تماشای هواپیمای عظیم الجثه ای در حال شستشو بود!!! (خب هر کس علاقه مندی هایی داره)

دوان دوان به سمت گیت رفتیم و دیدیم همه مسافران نشسته اند و گیت هنوز باز نشده! با تعجب به مامور آنجا گفتم ما الان باید تو هواپیما باشیم شما هنوز گیت رو باز نکردید؟!! مامور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: بله حق با شماست! بفرماید و همه با تعجب پشت سر ما برای گرفتن کارت پرواز صف ایستادند!!! (اون همه آدم منتظر من بودن؟!!!) بعد از پرواز 3 ساعته به فرودگاه شهر دبی رسیدیم! می گویند این فرودگاه بسیار زیباست ولی قسمت مربوط به پروازهای ایرانی بدترین قسمت آن است! کاش این موضوع به همان در و دیوار فرودگاه ختم می شد و ما هم آن را تایید می کردیم!!! اما رفتار کارکنان فرودگاه که همگی عرب بودند (با لباسهای مخصوص خودشان و نه با کت و شلوار) با ایرانیان خیلی توهین آمیز بود.

ابتدا همگی در صف طولانی ایستاده و یک به یک با اشاره مامور به سمت اسکن چشم می رفتیم! احساس خیلی بدی بود!!! چیزی شبیه تخت معاینه (ببخشید نمی دونم برای آقایون بدترین حس کی پیش میاد!!!) و بعد از آن به سمت میز مخصوص بررسی ویزا و مهر ورود پاسپورت! طبق معمول علی من را جلو تر از خودش فرستاد تا از دور مراقبم باشد. مامور که پسر جوانی بود نگاه هیزی به من انداخت که مو بر تنم سیخ شد! (خوبه حالا مانتو و روسریمو در نیاورده بودم!!!) بعد گفت : (( از کجا آمد؟)) در حالی که تو دلم می گفتم از سر قبر پدر تو جواب دادم ((ایران)) با لبخندی گفت : (( ایران ِ خمینی)) من هم پر رو تر از او گفتم : (( نه! ایرانِ احمدی * نژاد)) و نگاهی به علی انداختم که حرف های ما را نمی شنید اما از معطلی بیش از اندازه من بسیار عصبانی بود و هر آن ممکن بود  سمت ما بیاد و عکس العملی نشان دهد که خدا رو شکر عربه بیخیال من شد و من هم سریع از جلو چشمش دور شدم و جای دیگری منتظر علی و سمانه ایستادم!

بعد از آمدن آنها و تعریف ماجرا سعی کردیم با خنده جو را عوض کنیم و به دنبال لیدر گشتیم. آقا حمید پسر جوانی که سالها در دبی زندگی می کرد به استقبال ما آمده و با هزار مِن و مِن گفت که هتلمان با آنچه قرار داد بستیم فرق می کند!!! و من چون خاطره خوبی از این موضوع نداشتم خیلی مخالفت کردم! توضیح او این بود که چون شما درخواست اتاق سه تخته کرده بودید در هتل مذکور شرایط فراهم نشد و حالا شما را به جای هتل 4 ستاره به هتل 5 ستاره منتقل می کنیم! و من به شرط چاقو (منظورم همون بازدید از هتل بود) قبول کردم! در راه هتل خیابان های شیک و چراغانی های زیبای دبی را می دیدیم و درباره آن صحبت می کردیم! چند روز مانده به کریسمس بود و خیابان ها آذین بندی زیبائی داشت. ماشین های مدل بالا زیاد بود اما نه به آن مدل بالائی و متفاوتی که من فکر می کردم. در راه وقتی آقای حمید یک خیابان را اشتباه رفت و مجبور به دور کردن راه برای بازگشت به مسیر اصلی شد علی به او گفت خب دنده عقب برو!!! حمید با خنده گفت قوانین راهنمایی و رانندگی در دبی بسیار سخت گیرانه، بررسی ها دقیق و جرایم سنگین است! و روی هم رفته همین باعث بالا رفتن فرهنگ رانندگی در مردم شده است. این موضوع وقتی برای ما آشکار تر شد که هنگام عبور از خیابان شاهد بودیم که خودرو ها 5 متر مانده به خط کشی عابر پیاده می ایستادند. حتی اگر چراغشان سبز بود!!!

با رسیدن به هتل و تحویل آن متوجه شدیم که کیفیت آن بسیار بهتر از توقع ماست!!! هتل-آپارتمان 5 ستاره! دو خوابه با کلیه تجهیزات و بسیار مدرن! چند دقیقه بعد حمید خان با لبخند افتخار آمیزی سراغ ما آمد و پرسید که از شرایط راضی هستیم یا نه؟! و من در حالی که ذوقم را قورت می دادم گفتم چاره دیگه ای هم داریم؟! و البته در عین حال با لبخندی رضایتم را هم نشان دادم! ساعت 12 شب بود که وسایلمان را در اتاق گذاشته و برای بررسی موقعیت هتل راهی خیابان شدیم! به غیر از فست فود ها همه مغازه ها بسته بود و اما خیابان همچنان امن و آرام! تصمیم گرفتیم زود تر به هتل برگردیم و استراحت کنیم تا روز بعد سرحال باشیم.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 9:26  توسط لاله  |