صد کشور

من عاشق سفرم.... هم من هم همسرم... باید بیشتر از 100 کشور رو ببینیم. باهم!

دبی (4)

یه توضیح کوچیک: متاسفانه بازم نتونستم عکسای خودمو بذارم. عکسهای زیر رو هم از وبلاگ های مختلف قرض گرفتم

صبح روز سوم خیلی زود حرکت کردیم. باید از شرقی ترین نقطه شهر به غربی ترین آن می رفتیم. در این چند روز سوار تاکسی و اتوبوس شده بودیم. اتوبوس ها گاها دو طبقه، تمیز و زیبا بود و از تهویه مطبوع خوبی برخوردار. با وجود راهنمای خطوط اتوبوس رانی اگر وقت کافی بود خیلی هم به صرفه بود. با آنکه آن موقع از سال هوا خیلی خنک بود ولی برای روز های گرم این تدبیر به کار رفته بود که ایستگاه های اتوبوس در بسته و دارای کولر گازی بودند.

آن روز قرار بود با مترو برویم. ایستگاه اول که چند قدمی هتل بود سوار می شدیم و ایستگاه آخر که چند قدمی پاساژ ابن بطوطه بود پیاده می شدیم. اما قسمت ناراحت کننده ماجرا این بود که روز آخر فرا رسید و ما نتوانستیم سوار مونوریل زیبای دوبی که از دور می دیدیم بشویم! به هر حال وارد ایستگاه اول مترو شدیم. معماری و نقاشی های داخل ایستگاه خیلی زیبا بود. با همان کارتی که برای اتوبوس خریده بودیم وارد شدیم. به گفته یک راننده تاکسی تمام سیستم حمل و نقل شهر دوبی متعلق به یک نفر می باشد. اول صبح بود و مترو خلوت. البته ایستگاه به ایستگاه جمعیت بیشتر می شد. همه مسافرین افراد غیر عرب و کمتر توریست بودند. خیلی ها لباس فورم شرکت هایشان را به تن داشتند و خیلی ها معلوم بود که دانشجو هستند. بعد از چند ایستگاه از تاریکی زیرزمین خارج شدیم و تازه فهمیدیم این همان مترو است که به مونوریل تبدیل می شود.

از آن بالا مناظر شهر بسیار زیبا بود. بزرگترین برج مسکونی دنیا که نوک آن از ابر ها بیرون زده بود. هتل زیبای برج العرب که مانند یک قایل بزرگ در دریا بود و آسمانخراش های زیبا و شیشه ای که البته در شب زیبا تر بودند. وقتی به پاساژ ابن بطوطه رسیدیدم بیشتر مغازه ها بسته بودند. این پاساژ دارای هفت سالن بسیار بزرگ است که بر اساس سفرهای شخصی به نام ابن بطوطه هر سالن معماری آن کشور را دارد! کشور های تونس، لیبی، مصر، هند، چین،طرابلس و ایران. از بسته بودن مغازه ها و خلوتی پاساژ استفاده کرده و از معماری زیبای آن عکس گرفتیم. و بعد آن شروع به تماشا و خرید از مغازه های باز شده کردیم.

هنگام ظهر بود که به ساحل جمیرا رفتیم. روبروی آن در فست فود مورد علاقه ام کی.اف.سی نهار را خوردیم و سمانه را راهی ساحل کردیم و من و علی به پارک آبی دریم ورد رفتیم. پارک و بازی های آن چنانچه فکر می کردم جالب نبود. شاید به خاطر این که من همیشه حاشیه آب را به خود آن ترجیح می دهم و از خیس شدن خیلی خوشم نمی آید و همانطور که حتما تا به حال فهمیده اید اصلا آدم هیجان طلب و ماجراجویی نیستم. (راستش بیشتر محتاط و جون دوستم) ولی همه این ها یکطرف و ماجرائی که پیش آمد به یکسو! در حالی که روی یک تویوپ بر آب شناور بودم و از آرامش آن لذت می بردم توسط دالان های متعدد به یکی از بالاترین قسمت های پارک رسیدیم.از آب بیرون آمده و به پیشنهاد علی از پله های برجی که آنجا بود بالا رفتیم تا منظره شهر را بهتر ببینیم. اما چشمتان روز بد نبیند! متوجه شدم از این بالا سرسره آبی باریکی به پایین ترین نقطه پارک وجود دارد. از علی اصرار و از من انکار! جلوی اون همه آدم (پسر) داشتم می مردم از خجالت! و بالاخره ((خر)) شدم و از سرسره پایین آمدم! رسما مرگ را جلوی چشمم دیدن!

اغراق نمی کنم ! خیلی وحشتناک بود. هر آن فکر می کردم الان به وسط اتوبان پرت می شم! (کنار سرسره اتوبان بود!!!) وقتی علی در پی من به پایین رسید، مرا دید که حالم خیلی بد است و در حال غر زدن هستم. (منظورم همان فحش دادنه)! خیلی طول کشید تا بهتر شوم! از علی خواستم کنار دریاچه مصنوعی پارک بمانم و او از بقیه روز خود استفاده مفید بکند! فکر می کنید استفاده مفیدش چه بود؟!!! دو باره دیگر از آن سرسره کذائی پایین آمده بود!!!

ساعاتی که تنها بودم سعی می کردم کنار خانواده های ایرانی بمانم تا از گیر دادن های احتمالی در امان باشم.البته بیشتر با خودم فکر می کردم کاش به زبان انگلیسی مسلط بودم تا با پرسنل پارک صحبت می کردم و یا با مردم کشور های دیگر! راستی این را هم بگویم که این پارک برخلاف آنچه شنیده بودم بنظرم خیلی باحال نبود! ولی خیلی تمیز بود! در سرویس های بهداشتی آن همه چیز و همه چیز سنسوری بود و نیازی به تماس دست نبود! حتی درب سطل آشغال توالت! مورد دیگر که خیلی توجه ما را جلب کرد پرسنل و مراقبین بود که همه گی چه زن و چه مرد، آمریکائی یا ایتالیایی بودند و بسیار بسیار خوش قیافه! آخرین لحظه های حضورمان در پارک هم علی مشغول موج سواری شد و من تشویقش می کردم! باز هم خدا رو شکر که علی از پارک آبی خوشش آمد.(راستش اینم رفت تو لیست سیاه من!!! با هزینه نفری 60 هزار تومانش!!!)

از جلوی درب پارک سوار تاکسی شدیم و به هتل برگشتیم. سمانه در لابی منتظر ما بود. ساعت حرکت نزدیک بود و دیگر وقتی نداشتیم. اما گریزی به فروشگاه آدیداس زدیم و بالاخره علی کاپشن مورد علاقه اش را خرید و به هتل برگشته و چمدان ها را که آماده کرده بودیم گرفتیم و به سمت فرودگاه و پس از آن تهران راهی شدیم. برداشت کلی من از این سفر این بود که باید به شهر دبی به چشم یک پاساژ بزرگ نگاه کرد که برای خرید خیلی خوب است. ولی انتظار تفریح خاصی از آن نمی توان داشت. هر چند که روی هم رفته سفر هر جا که باشد به یکبار رفتنش حتما می ارزد! به امید سفر های بعدی...

                                                                                                              پایان

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:5  توسط لاله  | 

دبی (3)

صبح روز دوم به پاساژ سیتی سنتر رفتیم.البته بماند که آنجا هم علی، من و سمانه را گم کرد! چون برای قیمت کردن هندس فری رفت و گفت یک دقیقه دیگه می آیم. و ما بعد از نیم ساعت انتظار فکر کردیم کمی دور بزنیم تا بیاید و در پاساژ به آن بزرگی همدیگر را گم کردیم. بالاخره در کارفور بودیم که شنیدیم بلندگو ما را پیج می کند!!! از طرفی علی ما را ول کرده بود و سرگرم خرید شده بود! از طرف دیگر سمانه اصرار داشت بیا برویم برای خودمان خرید کنیم و در آخر همه کاسه و کوزه ها سر من شکست!!! این هم از دیگر معایب همراهی شخص مفرد! از آنجا بود که فهمیدم بجای دوستم باید بیشتر هوای همسرم را داشته باشم! بعد از آن مثل مردی که دو تا زن دارد همش حواسم به جفتشان بود. کم کم موضوع گم شدن رو فراموش کردیم و مشغول خرید شدیم. خرید کردن از این پاساژ از جاهای دیگر امکان پذیر تر بود. بخصوص در شعبه کارفور آن یک عالمه لباس نوزاد خریدیم.اگر بگویم کل خرید من از دبی در آن سفر بجز لباس نوزادی فقط چهار قلم بود شاید کسی باور نکند. یک کلاه پوست از ZARA  (من عاشق کلاهم) یک پیراهن کوتاه و یک جفت گل سر از H & M و چهارمی که بهترینش بود رو هم بعدا می گم!!!

به هر حال تا ظهر آنجا گشتیم و برای صرف نهار به هتل برگشتیم و بعد آن کمی استراحت کرده و برای تور صحرا آماده شدیم. با ون هتل به بیابانی خارج از شهر رفتیم. آنجا جمعیتی منتظر ایستاده بود که در گروه های 6 یا 7 نفری سوار لندکروز می شدند. راننده ما یک پسر ایرانی بود. باید ذکر کنم بعد از فرودگاه دبی بجز داخل اتومبیل های مدل بالا ما دیگر هیچ شخص عربی را ندیدیم. تمام کارکنان هتل ها ؛ راننده های تاکسی، فروشنده ها ؛ مامورین مترو و ... همه غیر عرب و بیشتر اهالی هند، پاکستان و آسیای جنوب شرقی بودند. گروه ما به همراه دو زوج دیگر یکی میانسال و یکی جوان سوار لندکروز شد. من کنار خانم جوان و همسرش انتهای ماشین (در واقع هیجان انگیز ترین قسمتش نشسته بودم) البته آن موقع فکر می کردیم قسمت هیجانی جلو خودرو است و برای همین سمانه کنار راننده نشست. قبل از حرکت راننده یک آهنگ مهیج هندی-عربی گذاشت و به سوی تپه های شنی و پر دست انداز بیابان راهی شدیم.

توصیف زمانی که در خودرو در حال بالا و پائین پریدن بودیم کمی مشکل است. فقط اینقدر بگویم که از خنده و ریسه خانم کنار دستی من در اثر اصابت سر و کله مان به اقصی نقاط ماشین من هم به شدت می خندیدم! البته راننده هر چه بیشتر تلاش می کرد که این هیجان را بیشتر و بیشتر کند. بعد از گذران مسافتی ماشین ایستاد و ما پیاده شدیم و کمی در صحرا قدم زدیم و منظره زیبای غروب آفتاب در بیابان را تماشا کردیم. بعد دوباره سوار شده و به کمپ تور سافاری رفتیم. خارج از کمپ امکان شتر سواری بود که من اصلا دلم نمی خواست سوار شوم. ولی سمانه و علی سوار شدند و دوری زدند و مردم زیادی هم جمع شده بودند تا این تجربه را داشته باشند. کمی آن طرف تر موتور های چهار چرخ مخصوص بیابان بود. در محوطه ای بزرگ با سرعت می توانستی موتور سواری کنی! سمانه به تنهائی چند دوری زد و من اما ترک علی نشستم! جالب و پرهیجان بود. بعد از آن وارد کمپ شدیم. سکوی بزرگی وسط آن قرار داشت و دور تا دور آن تخت هائی برای نشستن بود و دور آن هم جایگاه های مختلف خدماتی . محل سرو غذا، محوطه مخصوص قلیان، اتاق طراحی حنا، عرضه نوشیدنی، عرضه عصرانه و ... تمام این خدمات جزو سرویس تور بود. جز در شرایط خاص! مثلا نوشیدنی الکل دار اگر می خواستی باید پولش را میدادی و یا سمانه که یک طرح بزرگ حنا از آرنج تا انگشتش خواست مقداری پول به خانم طراح پرداخت کرد. کل محوطه نیمه تاریک بود و از آدمهائی که با آهنگهای ایرانی آن وسط می رقصیدند جز سایه ای دیده نمی شد. ما اما قلیان را ترجیح می دادیم. جو شادی بر پا بود و تقریبا همه جمعیت ایرانی بودند.ساعاتی بعد چراغهای اصلی محوطه روشن شد و شام سلف سرویس که شامل جوجه کباب،کباب کوبیده، برنج و چند نوع سالاد را که خوردیم مراسم رقص عربی هم شروع شد. یک خانم هنرمند نه ایرانی، نه عرب! بیشتر شبیه روس ها بود! بعد از آن با همان لندکروز ها به جائی برگشتیم که ون هتل منتظرمان بود. اگر نظرم را در مورد تور سافاری بخواهید باید بگویم دیگر آنجا نخواهم رفت و فقط به یکبار رفتنش می ارزید! (راستش شاید همان یکبار هم نمی ارزید!!!) شب وقتی به هتل برگشتیم علی خواست به نمایندگی آدیداس نزدیک هتل برویم که کاپشنی را که پسندیده را بخرد! چون همیشه آن را در ویترین می دید و مغازه بسته بود. به سمت فروشگاه حرکت کردیم و باز هم بسته بود. چند فروشگاه دیگر هم در حال بسته شدن بودند.دم در فروشگاه uomo boss قیمت یک کت و شلوار را پرسیدیم که وحشتناک گران بود ولی خود را نباختیم و کلاس گذاشتیم و الکی گفتیم لباس زنانه هم دارید که ما را به طبقه بالا راهنمائی کردند. قرار شد دور کوچکی بزنیم و برگردیم که متوجه شدیم تعدادی از لباسها در حراج قرار دارد. در این بین یک شلوار سفید مجلسی توجه مرا جلب کرد. وقتی آن را پوشیدم همه از زیبائی تن خور آن مات مانده بودند. قیمت را که جویا شدیم دیدم خارج از حراج (به درهم یادم نیست) 185000 تومان است و ما آن را در حراج 28000 تومان خریدم!!! همین یک خرید برای کل سفرم کافی بود، اینقدر که عاشقش شدم. همین که سراغ بقیه لباس ها رفتیم فروشنده از ما عذرخواهی کرد که به خاطر اتمام ساعت کار مجبور به بستن مغازه است. ما هم به امید اینکه وقت کنیم و فردا دوباره بیاییم به هتل برگشتیم.

                                                                                                     ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:49  توسط لاله  | 

دبی (2)

بازم نتونستم عکسام رو آپلود کنم! چند تا عکس از سایت های مختلف می ذارم.

صبح روز اول بعد از صرف صبحانه با ون مخصوص هتل که برنامه هر روزه شان رفتن به ساحل بود همراه شدیم! البته فقط من و سمانه و علی به گشت و گذار در پاساژ های اطراف هتل مشغول شد. این یکی از آن نکته هایی بود که من را خیلی در تعارض قرار داد. هم می دانستم که نمی توانیم سه نفری به ساحل برویم و هم دلم برای علی سوخت که وقتش را یک نصف روز هدر داد (بدون من خرید نمی کند) و از همراهی من و استفاده از هوای خوب ساحل محروم ماند!!!

و اما من و سمانه ساعت 9 همراه با چند دختر روس راهی پارک ساحلی شدیم. این نزدیک ترین پارک ساحلی به هتل ما بود و فاصله اش خیلی کم! خود پارک خیلی زیبا و تمیز بود. مبلغ ورودی کم بود و امکانات خیلی زیاد! بیشتر کسانی که در ساحل بودند اروپایی،آمریکایی و یا روس بودند و کلا ایرانی نمی دیدیم. بخاطر وسعت پارک تراکم جمعیت خیلی کم بود و توانستیم از خلوتی ساحل لذت ببریم! سرویس بهداشتی های مجهز به رختکن و حمام به وفور دیده می شد و ساحل تمیز و هوا بسیار عالی بود! نه گرم و نه سرد! ساعت 12 ظهر هم همراه با همان ون به هتل باز گشتیم.

نهار را در هتل خوردیم! از اینکه از خدمات تور داشتن نهار هتل را هم انتخاب کردیم خیلی خوشحال شدم. غذاهای هتل بسیار متنوع و عالی بود. بعد از نهار کمی استراحت کرده و منتظر گذر زمان شدیم تا فروشگاه های شهر دبی باز شوند. تا ساعت 4 بیشتر طاقت نیاوردیم و به سمت بازار کرامه حرکت کردیم. بجز چند فروشگاه بزرگ لباس بچه و سیسمونی دیگر فروشگاه های آن بسته بود و البته اگر هم باز بود تعریف چندانی نداشت! از همان جا بود که سمانه گفت: ((من جز از فروشگاه های برند از جائی خرید نمی کنم و دیگر به این مرکز خرید های معمولی نمی آیم!)) من که قصد خرید نداشتم موافقت کردم. خودم هم ترجیح می دادم فروشگاه های دیدنی و بزرگ دبی را ببینم. برای علی هم که قصد خرید داشت بهتر بود به خصوص با وجود اینکه بیشتر فروشگاه ها در حراج کریسمس به سر می بردند!

به این ترتیب از همانجا راهی مرکز خرید دبی مال شدیم! آنجا بود که فهمیدیم بزرگترین آکواریوم خاورمیانه در این پاساژ قرار دارد و از دیدن آن استقبال کردیم. کلمه نفس گیر واژه خوبی برای توصیف این آکواریوم است. ابتدا وارد تونلی شدیم که اطرافمان را آب و کوسه و سفره ماهی و دیگر جانوران عظیم دریایی گرفته بود. دیدار از آکواریم چند مرحله بود و بین مراحل آن می توانستیم از فروشگاه ها دیدن کنیم. به خاطر کریسمس تمامی پاساژ آذین بندی بود و پر از درخت های زیبای تزئین شده. خود پاساژ هم زیبائی های مخصوص به خود را داشت با سقفی شبیه آسمان پر ستاره شب! شکلات فروشی بسیار بزرگی هم بود (فکر کنم ام اند ام) که اجازه عکس گرفتن نمی داد! ولی ما به هر کلکی بود عکس گرفتیم!!! چون خیلی خوشگل بود. مرحله بعدی آکواریوم که در طبقه بالاتری قرار داشت ماهی ها و جانوران دریائی عجیب و کمیاب بودند. بیشتر وقت ما در این پاساژ به دیدن آکواریوم گذشت و بعد از آن تصمیم گرفتیم به پاساژ مرکاتو برویم.

مرکز خریدی با طراحی یک مهندس ایتالیائی به شکل ایتالیای دوره رنسانس! می توانستیم به راحتی فروشگاه های آن را فاکتور گرفته و فکر کنیم در خیابان های ایتالیا قدم می زنیم. و البته باز هم حال و هوای کریسمس و درخت بزرگ و زیبای آن جلوه صد چندانی به این مکان بخشیده بود.

بعد از چند ساعت گشتن و دیدن همه قسمت های پاساژ تصمیم گرفتیم به دیدن پاساژ بزرگ ابن بطوطه برویم. اما ما چند نکته را در نظر نگرفته بودیم. اول اینکه شهر دبی خیلی بزرگ است و ما از مرکز آن باید به غربی ترین نقطه می رفتیم. به خاطر اعتماد بنفس بالای علی و تشویق های او از اتوبوس استفاده کردیم. خیلی خیلی به صرفه بود اما زمان زیادی در راه بودیم. آخرین ایستگاه بجای استفاده مجدد از اتوبوس تاکسی گرفتیم که متاسفانه راننده تاکسی که یک مرد هندی تازه کار بود ما را در بیابانهای خارج از دبی گم کرد. واقعا لحظات وحشتناکی بود. فکر می کردیم دیگر زنده نمی مانیم و حتما سر به نیست می شویم. بالاخره بعد از 5/1 ساعت سرگردانی به جلوی در پاساژ رسیدیم و مرد راننده مبلغ زیادی بابت کرایه درخواست کرد. ولی علی زیر بار نرفت و به ریس خط تاکسیرانی شکایت برد و بعد از زمان طولانی گفتگو راننده هندی توبیخ شد و مبلغ کمی از علی بابت کرایه دریافت شد. در این حین دیدیم که پاساژ هم بسته شده و ما باید این مسیر طولانی را برگردیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:4  توسط لاله  | 

دبی (1)

چند وقتی بود که دلم می خواست برم سفر! اما خبری از تعطیلی و مرخصی نبود! تصمیم گرفتیم به جائی سفر کنیم که دیدن آن زیاد وقت نمی برد و به قول یک دوست باید یکبار بروی که فقط رفته باشی و اگر کسی پرسید رفته ای؟ بگویی بله!!!

دلم نمی آمد این سفر را بدون دوستم بروم! با رضایت علی او را هم راضی کردم که با ما همراه شود! بخاطر شرایط کاری، همسر او از مسافرت خارج از کشور محروم است و سمانه (اسم مستعار) هم بدون او جائی نمی رود. اما بالاخره راضی شد! آمد و خیلی هم به ما خوش گذشت! اما زوج های جوان توجه داشته باشید که از تجربه من استفاده کرده، تا جائی که می توانید کسی را به صورت مجردی همراه خود به سفر نبرید!!! این موضوع در طول سفرنامه واضح تر بیان خواهد شد!!!

الغرض اواخر آذر ماه سال 1388 بود که ما راهی کشور امارات متحده عربی و شهر دبی شدیم! در فرودگاه امام خمینی بعد از خداحافظی با همسر سمانه که ما را همراهی کرده بود مراحل اداری را انجام داده و منتظر زمان حرکت شدیم! علی از موقعیت استفاده کرده و برای خواندن نماز رفت! من و سمانه هم گرم صحبت شدیم و گذر زمان را نفهمیدیم! ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم ساعت پرواز رسیده و ما همچنان نشسته ایم و از علی خبری نیست!!! من سراسیمه دنبال علی می گشتم (موبایلش دست من بود) و با خود می گفتم هر لحظه پرواز را از دست می دهیم! تا اینکه او را در حالی پیدا کردم که محو تماشای هواپیمای عظیم الجثه ای در حال شستشو بود!!! (خب هر کس علاقه مندی هایی داره)

دوان دوان به سمت گیت رفتیم و دیدیم همه مسافران نشسته اند و گیت هنوز باز نشده! با تعجب به مامور آنجا گفتم ما الان باید تو هواپیما باشیم شما هنوز گیت رو باز نکردید؟!! مامور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: بله حق با شماست! بفرماید و همه با تعجب پشت سر ما برای گرفتن کارت پرواز صف ایستادند!!! (اون همه آدم منتظر من بودن؟!!!) بعد از پرواز 3 ساعته به فرودگاه شهر دبی رسیدیم! می گویند این فرودگاه بسیار زیباست ولی قسمت مربوط به پروازهای ایرانی بدترین قسمت آن است! کاش این موضوع به همان در و دیوار فرودگاه ختم می شد و ما هم آن را تایید می کردیم!!! اما رفتار کارکنان فرودگاه که همگی عرب بودند (با لباسهای مخصوص خودشان و نه با کت و شلوار) با ایرانیان خیلی توهین آمیز بود.

ابتدا همگی در صف طولانی ایستاده و یک به یک با اشاره مامور به سمت اسکن چشم می رفتیم! احساس خیلی بدی بود!!! چیزی شبیه تخت معاینه (ببخشید نمی دونم برای آقایون بدترین حس کی پیش میاد!!!) و بعد از آن به سمت میز مخصوص بررسی ویزا و مهر ورود پاسپورت! طبق معمول علی من را جلو تر از خودش فرستاد تا از دور مراقبم باشد. مامور که پسر جوانی بود نگاه هیزی به من انداخت که مو بر تنم سیخ شد! (خوبه حالا مانتو و روسریمو در نیاورده بودم!!!) بعد گفت : (( از کجا آمد؟)) در حالی که تو دلم می گفتم از سر قبر پدر تو جواب دادم ((ایران)) با لبخندی گفت : (( ایران ِ خمینی)) من هم پر رو تر از او گفتم : (( نه! ایرانِ احمدی * نژاد)) و نگاهی به علی انداختم که حرف های ما را نمی شنید اما از معطلی بیش از اندازه من بسیار عصبانی بود و هر آن ممکن بود  سمت ما بیاد و عکس العملی نشان دهد که خدا رو شکر عربه بیخیال من شد و من هم سریع از جلو چشمش دور شدم و جای دیگری منتظر علی و سمانه ایستادم!

بعد از آمدن آنها و تعریف ماجرا سعی کردیم با خنده جو را عوض کنیم و به دنبال لیدر گشتیم. آقا حمید پسر جوانی که سالها در دبی زندگی می کرد به استقبال ما آمده و با هزار مِن و مِن گفت که هتلمان با آنچه قرار داد بستیم فرق می کند!!! و من چون خاطره خوبی از این موضوع نداشتم خیلی مخالفت کردم! توضیح او این بود که چون شما درخواست اتاق سه تخته کرده بودید در هتل مذکور شرایط فراهم نشد و حالا شما را به جای هتل 4 ستاره به هتل 5 ستاره منتقل می کنیم! و من به شرط چاقو (منظورم همون بازدید از هتل بود) قبول کردم! در راه هتل خیابان های شیک و چراغانی های زیبای دبی را می دیدیم و درباره آن صحبت می کردیم! چند روز مانده به کریسمس بود و خیابان ها آذین بندی زیبائی داشت. ماشین های مدل بالا زیاد بود اما نه به آن مدل بالائی و متفاوتی که من فکر می کردم. در راه وقتی آقای حمید یک خیابان را اشتباه رفت و مجبور به دور کردن راه برای بازگشت به مسیر اصلی شد علی به او گفت خب دنده عقب برو!!! حمید با خنده گفت قوانین راهنمایی و رانندگی در دبی بسیار سخت گیرانه، بررسی ها دقیق و جرایم سنگین است! و روی هم رفته همین باعث بالا رفتن فرهنگ رانندگی در مردم شده است. این موضوع وقتی برای ما آشکار تر شد که هنگام عبور از خیابان شاهد بودیم که خودرو ها 5 متر مانده به خط کشی عابر پیاده می ایستادند. حتی اگر چراغشان سبز بود!!!

با رسیدن به هتل و تحویل آن متوجه شدیم که کیفیت آن بسیار بهتر از توقع ماست!!! هتل-آپارتمان 5 ستاره! دو خوابه با کلیه تجهیزات و بسیار مدرن! چند دقیقه بعد حمید خان با لبخند افتخار آمیزی سراغ ما آمد و پرسید که از شرایط راضی هستیم یا نه؟! و من در حالی که ذوقم را قورت می دادم گفتم چاره دیگه ای هم داریم؟! و البته در عین حال با لبخندی رضایتم را هم نشان دادم! ساعت 12 شب بود که وسایلمان را در اتاق گذاشته و برای بررسی موقعیت هتل راهی خیابان شدیم! به غیر از فست فود ها همه مغازه ها بسته بود و اما خیابان همچنان امن و آرام! تصمیم گرفتیم زود تر به هتل برگردیم و استراحت کنیم تا روز بعد سرحال باشیم.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 9:26  توسط لاله  | 

ترکیه (6) استانبول-آنتالیا

نمی دونم چرا عکس گذاشت واسه این وبلاگ طلسم شده!!! بیخیال! بدون عکس آپ می کنم 

روز هفتم صبح زود به سمت آبشار شلاله حرکت کردیم. پارک بسیار زیبائی که در وسط آن آبشار قرار داشت. اینقدر در هوای بهاری و دلچسب فروردین این پارک زیبا بود که تمام عکس های من شبیه کارت پستال شده بود. از آن منظره هایی که هر جا ببینی می گویی این جا چه بهشتی است!!!

یکی از قشنگ ترین قسمت های پارک قرار گرفتن در مسیری بود که از پشت آبشار می گذشت. منظره بسیار زیبایی بود دیدن سرسبزی های پارک از پشت آبشار. ساعت ها آن جا بودیم اما توصیف زیبائی های این پارک در چند خط نمی گنجد!

بعد از برگشت به هتل، خوردن نهار و توقفی کوتاه به سمت ساحل کِمر حرکت کردیم. جاده شبیه جاده هراز بود و منظره دریا فوق العاده. بعضی از آقایان آبتنی کردند و بعضی خانمها برای آفتاب گرفتن به آنسوی ساحل رفتند و ما همچنان از منظره استفاده می کردیم.بعد از چند ساعت تصمیم به برگشت گرفتیم که باز هم آقای راننده گفت ما را به یک مرکز خرید خوب می برد.

ما که اصلا قصد خرید نداشتیم برای پر کردن اوقاتمان همراه شدیم. اگر می توانستیم حجم زیادی بار جابجا کنیم، بهترین جا برای خرید وسایل لوکس و اسپرت خانه و آشپزخانه این پاساژ بود .البته با وجود حراج 70% من هم یک سرویس توفو خوری خریدم. (که دقیقا نمی دونم باید توش چی خورد؟! فقط می دونم که خیلی خوشگله و جلوه خاصی روی میز نهارخوری داره!)

بعد از برگشت به هتل و خوردن شام دوباره به سمت کافه موعود حرکت کردیم و چون شب آخر بود جمعیتمون خیلی زیاد شده بود. حسابی گفتیم و خندیدیم و خوش گذراندیم.  فردا صبح زود هم به سمت ایران حرکت کردیم. در شهر آنتالیا یک پارک آبی هست که در آن فصل سال تعطیل بود. رافتینگ هم یک تفریح آبی هیجان انگیز است برای هوای گرم مناسب بود و ما از آن صرف نظر کردیم. قایق سواری در رودخانه پر تلاطمی که حتما چند باری به داخل رودخانه سقوط خواهی داشت! ولی در روز آخر ناراحت کننده ترین موضوع برای منی که عاشق تاریخ هستم، اطلاع از این موضوع بود که یک شهر باستانی به سبک رومی در نزدیکی آنتالیا قرار دارد و من به علت بی خبری از دیدن آن محروم شدم.( به جای رفتن به ساحل معمولی کمر می توانست چه روز خوبی باشد.)

روز برگشت راننده از ما خواست زودتر حرکت کنیم تا چند ساعتی را در شهر قونیه و آرامگاه مولانا توقف داشته باشیم. اما خیلی از مسافران مخالفت کردند و گفتند علاقه ای به دیدن جاهای مذهبی !!!! ندارند و این هم جزو چیزهایی بود که من از دست دادم و بابت آن دلگیر شدم.

در آخرین ساعات سفر نزدیک شهر قزوین راننده منظره جالبی را به ما نشان داد که از دیدن آن خیلی تعجب کردیم. به گفته او یک گروه توریست انگلیسی که به ایران آمده بودند این محل را به او یاد دادند و خودش هرگز متوجه آن نشده بود. منظره ای که ما از داخل اتوبان می دیدم کوه های اطراف بود که با کمی دقت متوجه شکل جالب آن شدیم. پیکره زنی خوابیده در حالت نیمرخ که به ((زیبای خفته)) معروف است. با تمام جزئیات صورت و بدن که از پستی و بلندی های کوه تشکیل شده بود.

روز رسیدن ما روز سیزده بدر بود و مردم در حال عزیمت به جنگل و کوه و دشت و دمن بودند. و ما خسته از مسیر طولانی استراحت را به همه چیز ترجیح دادیم.

                                                                                                        پایان                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 11:53  توسط لاله  | 

ترکیه(5) استانبول-آنتالیا

هر کاری کردم نشد عکس بذارم! پس عکسای این پست طلبتون! زود تر باید این سفر نامه رو تموم کنم برم سراغ دبی! آخه معصوم جونم منتظره 

صبح روز چهارم از ما خواستند خیلی سریع همراه وسایلمان حرکت کرده با اتوبوس خودمان به محله مرتر برویم تا آنجا هم خرید کرده بعد راهی آنتالیا شویم. محله مرتر دارای یک خیابان اصلی و چندین خیابان فرعی است باز هم خرید و خرید و خرید. اما اینجا بیشتر لباس مردانه داشت و ما برای علی لباس خریدیم!

در استانبول خوردن غذاهای لذیذ ترکی را از دست ندهید. کباب ترکی (دونر) ، پیده گوشت یا پنیر، اسکندر کباب و غذاهای دریایی! در محله مرتر هم یک کباب ترکی عالی خوردیم و بعد از جمع شدن گروه قرار شد به طرف آنتالیا حرکت کنیم. اما راننده خوش اخلاق ما که عده ای از مسافران بستگانش بودند گفت خیلی وقت داریم و ما را به پاساژ اولوویوم برد. این پاساژ خیلی بزرگ و زیبا بود و بیشتر مغازه ها برند. خیلی خرید نکردیم. بیشتر گشتیم و در شعبه کارفور طبقه زیر زمین حسابی خوراکی و تنقلات گرفتیم.

وقتی به سمت آنتالیا حرکت کردیم هوا کاملا تاریک شده بود. همسفران ما که حالا حسابی با هم انس گرفته بودند تا می توانستند به شادمانی پرداختند و خوش گذراندند.

روز پنجم تقریبا ظهر شده بود که به آنتالیا رسیدیم .هتل را تحویل گرفتیم و نهار را خوردیم. قرار شد بعد از کمی استراحت به ساحل برویم. وقتی به محل قرار آمدیم ، هیچ کس نبود و همه خوابیده بودند. من و علی اما با این اعتقاد که همیشه وقت برای خواب و استراحت هست به ساحل رفتیم.

دریای مدیترانه زیباترین و خوش رنگ ترین دریایی است که تا به  حال دیده ام. قدم زنان کنار ساحل می رفتیم که به ساحل اختصاصی هتل سِرا ( یک هتل 5 ستاره تاپ ) رسیدیم. ورود به آنجا آزاد بود و چند ساعتی در محوطه زیبای هتل با چندین استخر و آلاچیق و فضای سبز گشتیم و استفاده کردیم.

شب هم قرار شد به دیس*کو هتل برویم که به علت حضور عده ای جوان زیادی شاد در آنجا منصرف شدیم و به قدم زدن در  خیابانهای ساحل لارا پرداختیم.در یک کافه نشستیم و پیتزای خیلی خوشمزه ای خوردیم و ساعت ها قلیان (به زبان ترکی نارگیلا)  کشیدیم و چه قلیان خوبی که حتی یک بار نه ذغال را عوض کرد و نه توتون را ! ساعت سه صبح به هتل برگشتیم و بر عکس استانبول اصلا احساس ناامنی نمی کردیم.

روز ششم بعد از صبحانه به سمت اسکله حرکت کردیم و آنجا سوار کشتی نه چندان کوچک و نه چندان بزرگی شدیم. طبقه اول و دوم سالن بود که با ایوان به هم اشراف داشتند و طبقه سوم عرشه بود. هوای آفتابی و مطبوع، وسط دریای مدیترانه جایی بود که نمی شد دل کند و به داخل سالن رفت و باز همان مراسم موزیک را تحمل کرد. خیلی ها البته آن را ترجیح می دادند.

نهار اما خیلی بهتر از کشتی استانبول بود. بعد از آن مسابقه شاد موزیک و صندلی مخلوط شده با رقص هم برگذار شد که یکی از دختران گروه ما برنده آن بود! چند برنامه دیگر مانند رقص عربی (یک زن جلف زشت که خیلی بد می رقصید) هم بود که ما بی خیال آن شده دوباره روی کشتی آفتاب گرفتیم و آبشار زیبایی را که از روی صخره ها به داخل دریا سرازیر می شد را تماشا کردیم.

البته در فصل تابستان وقتی کشتی در این قسمت دریا توقف می کند هدف اصلی خارج شدن از کشتی و شنا کردن در وسط دریاست که باید خیلی جالب باشد. بعد از برگشتن به هتل و استراحت دوباره با گروه خودمان به ساحل لارا و همان کافه که پاتوقمان شده بود رفتیم و باز تا دم صبح آنجا بودیم.

                                                                                                             ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 10:42  توسط لاله  | 

ترکیه(4) استانبول-آنتالیا

برنامه روز سوم خیلی خیلی بهتر از شب قبل بود. هزینه تور را بیاد ندارم اما زیاد نبود.(خیلی هم کم بود) با گروه به اسکله رفتیم و آنجا سوار کشتی مسافربری بزرگی شدیم که مثل یک قطار یا اتوبوس در هر ایستگاه که جزایر متعددی بودند توقف داشت و مسافران سوار و پیاده می شدند. مقصد ما اما آخرین جزیره (( جزیره بیوک آدا )) بود.

منظره شهر از عرشه کشتی

 منظره کاخ دلمه باغچه از عرشه کشتی

ورود هرگونه وسیله نقلیه موتوری به این جزیره ممنوع است و تردد با دوچرخه و کالاسکه انجام می گیرد. سرتاسر این جزیره زیبا و سرسبز (که ما در روز رای گیری انتخاب شهرداری ها در آنجا بودیم) ویلا های بسیار بسیار زیبائی بود متعلق به مشاهیر این کشور که ویلای خوانندگان و هنر پیشگان و... افراد سرشناس را لیدر گروه  به ما نشان می داد.

عکس گرفتن از داخل کالاسکه سخت بود.اینم دوتا ویلا...

ما با دو نفر از دوستان سوار کالاسکه شدیم و تا بالاترین قسمت جزیره رفتیم. هوا خوب و مناظر فوق العاده بود. و اسب هایی که داخل جنگل برای خود می دویدند و ما آنها را از لابلای درختان می دیدیم. البته بیشتر از اسب، جزیره پر بود از سگ و گربه های قشنگ. بعد از هوا خوری و گشت و گذار با همان کالاسکه به پایین برگشتیم و در شهر قدم می زدیم که جلوی در شیشه ای یک کافه مردان محلی را دیدیم که در حال کشیدن قلیان و بازی دومینو بودند و با دیدن ما، ما را به داخل دعوت کردند و با ما عکس گرفتند و خیلی ابراز لطف داشتند .مردانی شبیه روستاییان قدیم خودمان با سبیل های تاب داده و چهره های جالب. که حتی می خواستند بازیشان را بهم بزنند تا ما با آنها از اول بازی کنیم. به روی خودمان نیاوردیم این بازی را بلد نیستیم و اشاره کردیم که وقت نداریم. و با یک عالمه احساس خوب و لبخند از آنجا خارج شدیم.

نهار را در یک رستوران مشرف به دریا با هزینه خودمان خوردیم. چه بهتر که باز با تور نبود و هرچه دلمان خواست سفارش دادیم. بخصوص صدف که من واقعاً عاشق آن شدم. لذیذ ترین غذای دریایی که تا به حال خورده ام ( کلا من عاشق غذاهای دریایی هستم).

در راه برگشت از جزیره در کشتی صمیمیت خاصی بر قرار بود! یک گروه دانشجوی پسر اهل تونس با بچه های گروه ما دوست شده و با هم آواز می خواندند! در جای دیگر وقتی من و دوستم سعی می کردیم با یک خانواده خارجی ارتباط برقرار کنیم علی به کمکمان آمد و خودش بیشتر با آنها دوست شد. یک زن و شوهر یونانی که خودشان در یونان هتلدار بودند و سه فرزند داشتند و...! من در حال خوردن نسکافه در عرشه کشتی بودم که متوجه شدم یک دانش آموز پسر که همراه دوستانش در کشتی بود، تخته نرد به همراه دارد. به او پیشنهاد بازی دادم و او خیلی استقبال کرد. جالب اینکه بازیش خیلی خوب بود و دوستانش هم حسابی تشویقش می کردند و هر دوی ما با وجود اینکه زبان هم را نمی فهمیدیم به رسم بازی تخته برای هم کری هم می خواندیم!!! در آخرُ، غذا دادن با دست به مرغان دریائی که کنار کشتی در حال پرواز بودند لذت وصف نشدنی از آن روز برای ما بجا گذاشت!

پرواز با شکوه یک مرغ دریائی

عصر آن روز را به گشت و گذار در محله خودمان گذراندیم . تمام خیابان های اطراف پر از مغازه بود و این خاصیت محله لالعلی است. البته بیشتر مغازه ها عمده فروشی می باشد. ولی بوتیک های تک فروشی هم کم نیست. وقتی به هتل برگشتیم تا شب در حال جمع کردن وسایلمان و بستن چمدان بودیم.

                                                                                                        ادامه دارد... 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:24  توسط لاله  | 

ترکیه(3) استانبول-آنتالیا

صبح روز دوم در حال خروج از هتل به قصد خرید بودیم که آقای لیدر ما را دید و گفت امروز چهارشنبه است و در یکی از خیابان های میدان فاتح چهارشنبه بازار بر پاست. از این پیشنهاد استقبال کردیم و به راه افتادیم.

از هتل تا میدان مکانهای دیدینی زیادی وجود داشت . شهرداری استانبول (بلدیه) ساختمان سفید بسیار زیبائی که شبیه یک کاخ بود. کمی جلوتر اتوبان زیر گذری بود که روی آن دیوار های قدیمی گنبدی شکل دو طبقه ای وجود داشت که احتمالا جزو دیوارهای محافظ شهر قدیمی قسطنطنیه بودند.

 

دیوارهای قسطنطنیه

در میدان فاتح هم مجسمه جالبی بود از یک آقای اسب سوار با شکل و شمایل عثمانی ها که احتمالا باید خود آقای فاتح (!) می بود و سه مرد نشسته عثمانی و دو مرد ایستاده (دوستانش)

این هم آقای فاتح و دوستانش(اون جلوئیه علی ئه ها!!!)

اما چهارشنبه بازار! یک خیابان بزرگ (یادتان باشد همه خیابان های استانبول سنگ فرش است) با تمام انشعابات آن که رفت و آمد خودرو ممنوع بود و سراسر آن دستفروش ها بساط پهن کرده بودند. حتی مغازه های اندک آن نیز وسایل خود را به خیابان منتقل کرده و فریاد ها و رفت و آمد ها، زیبائی خاصی به آن مکان داده بود. از این بازار حسابی خرید کردیم. بخصوص لباس بچه! قیمت ها غیرقابل تصور پایین بود و این بازار بی نهایت بزرگ. 4-5 ساعتی که گشتیم شاید نصف بازار را هنوز ندیده بودیم و از خستگی برگشتیم.یک چمدان بزرگ هم از آنجا خریدیم تا آن همه خرید را بتوانیم برگردانیم.

بعد از اینکه وسایلمان را در هتل گذاشتیم برای خوردن نهار به محله آکسارای رفتیم. در راه زیر پل آکسارای که یک پاساژ است با فروشگاه فوق العاده بزرگ یک برند برخوردیم که حراج کرده بود! نزدیک به یک چمدان لباس هم از آنجا خریدیم.و این شانس بزرگی برای ما بود که تمام خریدمان را یکروزه انجام دادیم و راحت شدیم! بعد از آن به هتل رفتیم، استراحت کوتاهی کردیم و برای رفتن به تور کشتی آماده شدیم.

هزینه تور نفری 50 دلار بود. هوا هنوز روشن بود که وارد کشتی شدیم . من هم لباسهای جدیدم را پوشیده بودم و ذوق می کردم. برنامه کشتی، موسیقی زنده بود که من اصلاً از آن لذت نبردم. شبیه یک عروسی با ارکستری سطح پایین. اما عرشه کشتی و طبقه فوقانی آن با منظره زیبائی از کاخ دلمه باغچه و ساختمانهای نورانی اطراف تنگه و البته رد شدن چند وقت یک بار از زیر پل بغاز با آن هوای مطبوع، بسیار دلچسب بود. که هر چه بیشتر به سمت نیمه شب می رفتیم هوا سرد تر و غیر قابل تحمل تر می شد.

نمای کاخ توپکاپی از روی کشتی

شام کشتی اما یک افتضاح تمام عیار بود. منی که سابقه کشتی سواری در تایلند با آن میز شام پر تنوع و تمام نشدنی را داشتم با دیدن یک پرس برنج کوچک با سه تکه به اصطلاح جوجه کباب، هاج و واج ماندم و در این اثنا مجبور به ایثار و بخشیدن نصف غذای خود به علی شدم تا بیشتر از این از گرسنگی شکایت نکند.

                                                                                                                 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 9:39  توسط لاله  | 

ترکیه (2) استانبول-آنتالیا

ظهر دو روز بعد از حرکت به استانبول رسیدیم (حدود 40 ساعت بعد) و این بار با صحنه تغییر هتل مواجه شدیم و از آنجا که من طبق گفته های پست قبل به هیچ وجه زیر بار حرف زور نمی روم با استناد به برگه قرارداد موفق به اسکان در هتل مد نظر شدم!

با هماهنگی لیدر، گشت و گذار در شهر را آن روز به تنهائی انجام دادیم و بجای دیدن دوباره مساجد و کاخ به قدم زدن در استانبول و تجدید خاطراتمان پرداختیم.روی همان پل عابر پیاده سه سال پیش رفتیم و منظره زیبای غروب شهر استانبول را تماشا کردیم!

غروب استانبول بالای پل عابر پیاده

آن شب وقتی به هتل برگشتیم یک گروه از دوستانمان (همان هایی که در اتوبوس تا زنجان با آنها همسفر بودیم و من سه سوته با همه دوست می شوم) را دیدیم.گفتیم این موقع شب کجا می روید؟!( شب های استانبول خیلی ترسناک و خلوت هست و حتما باید گروهی بیرون رفت) گفتند می رویم میدان تقسیم اگر می خواهید با ما بیایید. ما هم خیلی خوشحال شدیم و از سر کوچه هتل با اتوبوس به آنجا رفتیم. (از تمام استانبول برای میدان تقسیم اتوبوس وجود دارد.)

ببینید مانکن های منگو چقدر قشنگن!!!

در وسط میدان تقسیم مجسمه زیبائی وجود دارد که در آن تاریک روشنی چیز زیادی معلوم نبود و در روز ترنِ کوچکِ زیبائی در وسط خیابان حرکت می کند که بیشتر تداعی کننده زمان قدیم و نمادین است! خیابان تقسیم خیابانی با کفپوش سنگفرش و مغازه های برند و چرغانی زیباست. در انتهای این خیابان کافه ها و بار هایی وجود داشت و کلا حال و هوای آن، من را به یاد خیابان واکینگ استریت پاتایا می انداخت.

شبیه واکینگ استریت نیست؟!

دیر وقت بود که به هتل برگشتیم و استراحت کردیم تا برای گشت و گذار روز بعد آماده باشیم!

                                                                                                                        ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:40  توسط لاله  | 

ترکیه (1) استانبول-آنتالیا

اواخر زمستان 1387 در شرایط روحی خیلی بدی به سر می بردم! بهترین چیز برای تغییر روحیه ام سفر بود و تعطیلات نوروز نزدیک. اما سفر در روزهای عید مساوی با خیلی چیز هاست. شلوغی شهر های داخلی و گرانی کشورهای خارجی! با پیشنهاد علی و اشتیاق خودم مجبور شدم قسمم را مبنی بر نرفتن به سفر زمینی طولانی بشکنم و سفر به ترکیه را بپذیرم.

این بار قرار شد برای تنوع بیشتر به آنتالیا هم برویم. زمان بیشتری داشتیم و بودجه بیشتر! طبق معمول با بررسی های زیاد با یک تور قرار داد بستیم و قرار شد ساعت 12 روز دوم فروردین در ترمینال غرب حاضر باشیم . اما در آنجا متوجه شدیم محل قرار به خیابان سهروردی ( خیلی نزدیک به خانه مان نسبت ترمینال غرب) تغییر کرده و تور نتوانسته ما را مطلع کند.

با هماهنگی تلفنی و کمک لیدر های دیگر سوار یکی از اتوبوسها شده و در زنجان به اتوبوس خودمان منتقل شدیم. در ابتدا از همه همراهان که فکر می کردند ما دیر کرده ایم و باعث معطلی زیاد آنها شدیم عذر خواهی کردیم و ماجرا را برای همه توضیح دادیم. بر عکس سفر قبل بیشتر مسافران همراه ما بسیار جوان و بسیار خوش سفر بودند. نکته جالب اینکه این تور از سراسر تهران با آگهی روزنامه پر شده بود اما بیشتر همسفران ما هم محل بوده و حتی آقای راننده همسایه محل کار ما بود. و لیدر ما ، پسر دوست پدرم و مشتری کاری ما از آب در آمد و از آن جالب تر استاد دانشگاه خواهرم.

به هر حال به سمت مرز  حرکت کردیم. مراسم کشف حجاب خانم ها خیلی خیلی قبل تر از مرز بازرگان شروع شد. تقریباً بعد از مرز تهران!!! بجز مراسم طولانی عبور از مرز که خیلی آزاردهنده و خسته کننده بود با تدابیر و تجربیات ما این بار سفر زمینی خیلی راحت تر گذشت . منهای چند ساعت اول که من در اثر اضطراب تغییر اتوبوس و گرسنگی دچار سردرد و حالت تهوع شدید بودم، بقیه سفر خیلی خوب گذشت. دو بالش کوچک مامان دوز و قرص دیازپام، خواب را برایمان راحت کرده و لذت بردن از غذاهای بین راه و همسفران خوب و خوشرو باعث گذشت سریع زمان می شد.

البته نرسیده به مرز در رستوران بین راهی غذای خیلی بدی خوردیم. برنج کال و کباب نپخته. خیلی ها نخوردند و خیلی ها اعتراض کرده و پولشان را پس گرفتند و خیلی ها دست به یقه شدند. من اما بالای سر صندوقدار که پیرمرد صاحب رستوران بود رفتم و شروع به نوشتن اطلاعات مجوز بهداشت و غیره کردم. پیرمرد که به شدت شوکه شده بود گفت : حالا اگه واسه خودتون دوتا مهمون اضافه بیاد دست و پاتونو گم می کنید! با خونسردی گفتم خونه من رستوران نیست! من با شما هیچ بحثی ندارم فقط به من بگید شما مسلمونید؟! گفت بله که هستم! معلومه که هستم! گفتم پس یا دینت رو عوض کن یا غذاتو! و از رستوران خارج شدم. ( این اخلاق خوب یا بد من هست که تحت هیچ شرایطی زور را نمی پذیرم و حداقل اعتراضم را بیان می کنم . بخصوص در مورد غذا که بار ها از مدیر رستورانها بابت غذای خوب تشکر کردم و یا تذکر دادم!)

از خط مرزی ایران و ترکیه به بعد کوه آرارات قابل مشاهده است. کوهی که می گویند کشتی حضرت نوح بعد از طوفان بر آن فرود آمد. این گفته بر اساس گود رفتگی که بالای کوه مانند جای نشستن یک کشتی وجود دارد و وسایل و شواهد موجود مطرح شده است و کنار این فرو رفتگی مسجدی برای عبادت ساخته شده است.

                                                                                                             ادامه دارد...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:37  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر